وسلام نام خداست
دردودل یه خسته باخدا
بي تو مهتاب
شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به
دنبال تو گشتم ديوانه كه بودم پر گشوديم و
درآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز
جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو
تماشاي نگاهت مهتاب يادم آيد تو
به من گفتي از اين عشق حذر كن است است است ندانم چون كبوتر
لب بام تو نشستم گسستم گشتم و گشتم شاخه فرو ريخت عشق تو خنديد كشيدم عاشق آزرده
خبر هم از آن كوچه گذشتم درآغازهیچ نبود ،کلمه بود ؛وآن کلمه خدابود.تاریخ تولدهرکدام ازما سال وماه و روز مشخصی است.هریک ازما، یک باربه دنیامی آییم وبعدازگذشت چندصباحی ازعمرمان ازدنیا می رویم.اما تولدغیرجسمی چه؟منظورم تولدمعنوی است.چندبارمی توان ازدرون متولدشد؟ مادر راه شناخت خودهنوزیک گام برنداشته ایم همه چیزدرجهان برای بودن آدمی است.ودرخت، اززمین سربر کشیده است، اما پادرخاک وآدمی می تواندهمچون درخت، روبه آسمان بروید.هریک ازمادرطول زندگی خود،فرصتهای زیادی برای دوباره متولدشدن داشته ایم که ازدستشان داده ایم.چه ماه ها وسالهایی راازدست داده ایم که می توانستیم دوباره متولدشویم ،دوباره آدم شویم، دوباره انسان شویم، دوباره اشرف مخلوقات شویم. حواستان راجمع کنید وفرصت هاراازدست ندهید، نکندالآن زمان لبیک گفتن به ندایی است که شمارابه بازگشت به سوی خویش می خواند؟ ماروزی پنچ نوبت خود را در رودخانه ای شستشومی دهیم که سرچشمهء آن ازدریای بی کران لطف ورحمت الهی است.این پنج نوبت، بسان توبه به درگاه خدابردن است.توبه وبازگشت به صراط مستقیم؛ توبه و بازگشت به کسی که تنها اورامی پرستیم وتنهاازاویاری می جوییم.وخداوندچقدرخوب این پنج نوبت رادرطول روز تقسیم نمود تامابتوانیم زود به زود متولد شویم.چراکه اگرتوبه واقعی باشد مورد قبول درگاه خداوندقرارمی گیرد تمامی گناهان به جز حق الناس بخشوده می شود. حال خدایی که برای ماچنین شرایطی فراهم نموده است، شرط انصاف نباشد که توفرمان نبری .این روزهاواین ماهها، لحظات ازنومتولدشدن است. وحید.... الوالوصدامی آد؟ صدایه شکوه هام می آد؟ صدایه اشک وناله هام صدایه گریه هام می آد؟ * * * الوالوبازچی شده؟ دوباره کی عاشق شده؟ قطع شدصداصدامی آد؟ نکنه خط روخط شده؟ * * * صدات می آدبفرمایید زودباش بگووقت نداریم تندتندبگوخواسته هاتو پشت خطی زیادداریم * * * سوابکن حرف دل و باخواسته هایه مشکل و که بعدنگی قاطی شده حرف دل وحرف پلو * * * خسته شدم ازعاقلا عاقلایه پرادعا اندرخم یه کوچه اند ببین که می کنندچه ها * * * می خوام که عاشق توشم مجنون ودربه دربشم خسته شدم ازاین واون می خوام که درگیر توشم * * * اگرچه این دل عاقله لااقلش که کامله بیشترازاین نداشتم شرمنده که ناقابله * * * صدایه هشداری اومد صدایه بوق ترسناک که وقت توتموم شده وقت وداع دردناک * * * یه کاری کن ازسرلطف که کاره ماروراست بشه کلاغه قصه هایه ما شایدبه خونش برسه وحید .... به کدامین گناه محکوم است؟ در13بدراولین چیزی که دربه درمی شود,همان سبزه ای است که قبل عید باهزارذوق وشوق سبز کردیم.راستی جرمش چیست؟چه خطایی ازاوسرزده؟ هان! دانستم... اوبه دلیل خودبینی وعدم تواضع محکوم به این حکم شده است.برایتان مثالی می زنم: نانی که برسرسفره مان است ازبذرهمان گندم به وجودآمده.این گندم باآن گندم که درعیدسبزمی کنیم هیچ فرقی نداردازیک نژاد,ازیک راسته, ازیک گونه و... ولی چه اتفاقی افتاده که یکی برسرسفره قرارمی گیردوبرای آن حرمت قرآن قائل می شویم ودیگری اینچنین دربه درمی شود؟برای باارزش شدن اول بایددرخاک افتاد,به زیرخاک رفت ,بهتربگویم بایدخاک شدتاصعودکرد,تابه بالارسد. نازپروردتنعم نبردراه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد انسان نیزاین گونه است بایدبرخاک افتد,برخاک سجده کند,برخاکی که پست است.بایدمتواضع بودتابه بالارسیم آنقدربالاکه تاخدابه اندازهءانتهای دوکمان فاصله داشته باشیم. 13/1/87 وحید.... اسراروالسکوت اندراحوالات شیخ معظم ومجلل ومکرم, شیخ السکوت آورده اندکه روزی آن عبدصالح باگروهی ازمریدانش درکوچه همی می رفت که ناگهان چشم شیخ برعده ای ازورنایان افتاد که شوریده حال وژولیده مو بودنند.که جملگی زانویه غم برسینه فشردنندوچشم برفاضلابی دوختندکه درحال جریان بودوزیرلب این شعرحافظرازمزمه می کردند"بنشین لب جوی واز فاضلاب لذت ببر". شیخ باخوداندیشیدکه باید غمی عظیم براین گروه افتاده باشدکه این چنین دست ازجان شسته اندولب این جوی بنشسته اند.شیخ پرسید,شماراچه شده است که این چنین مفتون گشته اید؟ یک نفرازآنهاکه انگارسردی وگرمی روزگار بسیارچشیده بودگیسوان خودرابه پس سرانداخت تابتواندسیمای شیخ رابنگرد.درجواب گفت:برما غمی عظیم واردآمده که کس راتاب تحمل آن نبودوبسیارجانکاه بود لذاشمانیزازمامپرسید.شیخ بسیاراصرارورزید وازورنایان بسیاراستنکاف ازگفتن این موضوع شنید,تااینکه اصراروپافشاری شیخ میسرافتاد. یکی ازآنان گفت:ماتشنه ءعلمیم وسیراب حلم.که برای دست یابی به آن حتی حاضریم ازچین وماچین گذرکنیم وبسیارخون جگرخوریم,ولی حال این دژعظیم کنکوربرپیش روداریم که بلندای آن ازدیوارحاشاهم بلندتر است وسالهاجهدوکوشش عظیم کردیم تابتوانیم ازپی آن بگذریم ولی انگارهرروزبراین دیوارخشتی می افزایندوآن رابلندترمی کنند. شیخ بسیارمتاثرگشت وجمله ءمریدان براین غم جانکاه بسیارآب ازدیده ها جاری ساختنندوجوی هابرانیدنندوخواستندحرکتی کنندوبرای پیشرفت علم این دژمستحکم راخراب کنند.ناگهان شیخ برآنهانظری افکندکه جمله مریدان دیگرلب نگشودنندودانستندکه بازقلیان احساسات کاردست آنهاداده است وزیاده رفته اند.شیخ معظم خطاب به ورنایان فرمودمارادراین سراباربسیارباشدومتوالیارفت وآمدداریم ومارادرآنجامنصب "شیخ امل" باشدبه سبب آنکه جمله آرزوهارامحقق می سازیم. آن شوریده حالان بسیارازاین سخن خشنودگشتندوجملگی ازشیخ خواستند که این باراگرواردآن حریم علم ودانش شدی برای ماتحفه ای ازعلم هدیه آور.شیخ پذیرفت که برای آن گروه تحفه ای بیاوردازروی شفقت. چون واردآن سرای پرجلال وجبروت شد,ازکثرت نعمت هاوزیبایی که درآن بود,دامن ازدست برفت ونتوانست برای آن گروه مفتون جزوه و کتاب بیاورد.علت این حالت ازشیخ پرسیدند,شیخ ماگفت:قصدداشتم چون به دانشگاه رسم دامنی پرکنم ازجزوه وکتاب ونمونه سوالات,ولی بدلیل وجودکنیزکان زیباروکه ملکه مصرپیششان لنگ می انداخت وگویی همه شان دخترقیصرروم بوده اند,وآن سرابه همه چیزمانندبودالامکان طلب علم.من نیزدین وایمان باختم وبه یکی ازآن حوریان بهشتی نمره تلفن خودراداده ام تادرشب هنگام درحین سیرآفاق وسلوک عارفانه حالتی طرب انگیزحاصل شود,که مزیدبرعلت شودتامایی که دارای مقام عقولیت هستیم به مفام لولیت نیزنائل شویم. نوکربی قیاس وچاکرعاس وپاس شما لسکل ملوک!... 21ربیع الاول سنه 1429 ه.ق این پست درجواب یکی ازدوستان گلم می باشدکه دروبلاگ همسایه اقدام به نوشتن مطالبی پیرامون استادشیخ الاسکوت نموده اند امیدوارم که لذت برده باشید... این روزهاهمه شروع به سبزکردن گندم می کنندتا بتونندسرسفره هفت سینشون٬یک سبزه قشنگ داشته باشند.همه دنبال ماهی قرمز تپل مپلند . سیب وسکه وسرکه...... چه خوب می شدتواین روزهای پایانی اسفند٬گندم دل رادرشبنم عشق می خواباندیم تاجوانه بزندوسبزشود٬ کاش می شدماهی قرمزجان رابه دریای الهی انداخت٬ تارهاشود٬ سیب آدم راروی تاقچهءعقل قراردهیم٬کاش می شددوباره سکه مردی ومردونگی رواج پیدامی کرد ویک عالمه ای کاش دیگر. همه اینها بستگی به خودمان واراده مان دارد. به امید آن روز.... وحید.... آی آدم هاکه برساحل این جهان نشسته ایدوازآن لذت می برید.یک نفردرنزدیکی تان دارددردریای ظلم وبی عدالتی غرق می شود.شماراچه شده است؟چرابرنمی خیزید؟این کودک 6ماهه چه جرمی داشته است؟ می خوام که قسمت بکنم بایکی تنهایی هامو می خوام توخلوت بخونم تنهای تنهاخدامو منازتموم زندگیم تنهاییهامو دوست دارم می خوام که قسمت بکنم باخداتنهاییهامو. ازمحمدسلیمی
شوق ديدار
تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق
در نهانخانه
جانم گل ياد
تو درخشيد
باغ صد
خاطره خنديد
عطر صد
خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
آسمان صاف و
شب آرام
بخت خندان و
زمان رام
خوشه ماه
فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به
شب و صحرا و
گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
لحظه اي چند
بر اين آب نظر كن
آب آيينه
عشق گذران
تو كه امروز
نگاهت به نگاهي نگران
باش
فردا كه دلت با دگران
تا فراموش
كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر
از عشق ؟
سفر از پيش
تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه
دل من به تمناي تو پر زد
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه
بازگفتم كه
تو صيادي و من آهوي
دشتم
تا به دام
تو در افتم همه جا
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش
تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از
مرغ شب
ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم
تو لرزيد
ماه بر
يادم آيد كه
دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت
غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما
به چه حالي من


| Design By : Night Skin |




